مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

764

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

طلحه و زبير به خانهء فاطمه روى آوردند . ديگر مهاجران نزد ابو بكر رفتند و هر كدام امارت را براى خويش مىخواست . مغيرة بن شعبة آمد و گفت : اگر شما را به مردم نيازى هست ايشان را دريابيد . و ايشان پيامبر خدا را به همان گونه كه بود رها كردند و در را از روى او بستند و ابو بكر و عمر و ابو عبيدة بن الجراح به شتاب روى به سقيفهء بنى ساعده نهادند . انصار مىگفتند ما انصار خداونديم و سپاه اسلام و شمايان از گروه عرب ! قبيله‌اى از ما هستيد . و اينك گروهى از قوم شما آمده‌اند و سر آن دارند كه ما را از بنياد ما برانند و كار را درهم شكنند . پس ابو بكر گفت : « اما آنچه دربارهء خويش گفتيد ، شما اهل آن هستيد و عرب اين كار را جز براى اين قبيله از قريش نمىشناسد قبيله‌اى كه از همه بانژادتر و از نظر جايگاه از همه شريف‌تر است . پس شما با هر كدام از اين دو تن كه مىخواهيد بيعت كنيد . » و دست عمر و ابو عبيدة بن الجراح را گرفت . حباب بن منذر گفت : « ماييم كه از انديشهء ما بايد رهنمونى خواست و ما شرافتمندان بزرگواريم . اميرى از ما و اميرى از شما . » و صداها بلند گرديد . چندان كه بيم اختلاف مىرفت . عمر به ابو بكر گفت : « دست خويش را پيش آور تا با تو بيعت كنم . » ابو بكر دست خويش را پيش برد و مهاجران و انصار با وى بيعت كردند . و بر سعد بن عباده حمله كردند و او را زدند و يكى از ايشان گفت : « سعد بن عباده را كشتيد . » عمر گفت : « خدا سعد بن عباده را كشت . » سپس به مسجد بازگشتند . ابو بكر بر منبر بالا رفت و عمر برخاست و خدا را ستايش كرد و او را ستود و سپس گفت : « اى مردم ! من ديروز با شمايان سخنى گفتم كه نه در كتاب خداوند بود و نه از پيمان پيامبر با من و من چنين مىپنداشتم كه پيامبر خدا كار ما را تدبير خواهد كرد و او آخرين ما خواهد بود و خداوند عز و جل كتاب خود را - كه پيامبرش به وسيلهء آن كتاب به هدايت مردم پرداخت - در ميان شما باقى گذاشته . پس هر كه بدين كتاب چنگ در زند خداوند او را هدايت خواهد كرد . همچنان كه براى او هدايت كرد . حال اگر آهنگ آن داريد كه بيعت كنيد با بهترينتان ، دوست پيامبر و دومين كس از آن دو تن كه در غار بودند ، پس برخيزيد و با او ، به گونه‌اى همگانى ، در مسجد بعد از سقيفه ، بيعت كنيد ! » مردم با ابو بكر بيعت كردند . و على مدت شش ماه با وى بيعت نكرد . در يادكرد بيعت ابو بكر ابن اسحاق گويد چون بيمارى پيامبر خدا سنگين شد ، عباس بن عبد المطلب به على گفت : « بيا نزد پيامبر خدا رويم ، اگر اين كار به عهدهء من و تو باشد آگاه خواهيم شد